سلام

یک چهار پاره و کلی دلواپسی.

بنشین تا تورا ورق بزنم

که برایم پر از معمایی

من وتو باد و عطر نارنجیم

با خودت کی کنار می آیی؟

با مراعات دوستت دارم

تا ازین بی نظیر تر نشوی

از تو حرفی نزد خدا میخواست

سر هر منبری هدر نشوی

تو همان بکر بی مصادره ای

تو همان آن شعر های منی

از تو من را به یاد می آرند

تو فراخوان شعر های منی

حرف دل را چگونه تر بزنم

تا به دردم سریع تر برسی

تو که ای جان به لب نمی آیی

نرسد که به پشت سر برسی

بی توکل بدست آمده ای

ترس از دست دادنت روزی

میکشد عشق را به ویرانی

میکشد عشق را به خود سوزی

تو بزرگی و در توانم نیست

که بخواهم تورا نگهدارم

تو جهانی درون خود داری

من جهان را کجا نگهدارم

دستهایت برای پرزدنند

در دل خانه ها نمیگنجند

رنگ این پیله های خاکی در

بال پروانه ها نمیگنجند

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392ساعت 17:36 توسط جعفر حسنی| |
بیهوده در این معامله میکوشم

من خسته ام ای رفیق، من خاموشم

ماندم که اگر خدا بخواهد، امسال

سر قفلی شعر خویش را بفروشم


نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 21:42 توسط جعفر حسنی| |
سلام

حرفی برای گفتن ندارم

فقط اینکه

من شاعر نیستم و فقط دلنوشته هایی دارم که تو یک وزن عروضی قرار میدمشون

با تشکر                 جعفر حسنی


درون مسجد ما های و هوی مستی هست


هنوز فاصله ای بین مرگ و هستی  هست


چقدر دلخوشم از اینکه لا اقل در من 


هنوز حرمت عهدی که تو شکستی هست


به قبله رو کردم مدتیست فهمیدم


که پشت پرده عشق من و تو دستی هست


به قبله رو کردم گرچه خوب میدانم


که با وجود تنت بیم بت پرستی هست


قسم به سوره چشمت به آیه های لبت


کتاب پاک تنت تا که هست، هستی، هست

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 14:48 توسط جعفر حسنی| |
سلام

ممنونم از نظرات و پیشنهاداتی که برخی از دوستان منت میگذارن

این بار هم یک غزل تقدیم میکنم به همه آنهایی که لیاقت مردن رو ندارن هیچ بلکه زنده ماندن هم بلد نیستند

باز هم تشکر میکنم از شما دوستان عزیز

جعفرحسنی


یک روز لبریز از حراس و بیم خواهی شد


تنها به دست بادها ترحیم خواهی شد


از چار فصل مرده ها خواهی گذشت اما


در فصل پنجم لاجرم تسلیم خواهی شد


قربانیِ بی ارزش انسان فردایی


به ناز رقص کولیان تقدیم خواهی شد


پیغمبری اما نمیدانی در این دوران


بعد از شکست خویش ابراهیم خواهی شد


تا زنده هستی خفّت دنیاو با مرگت


ننگی به روی صفحه ی تقویم خواهی شد

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 17:47 توسط جعفر حسنی| |
سلام بر دوستان

با یک رباعی ودوبیت در خدمتم که کار جدیدی رو براتون خونده باشم

به امید خدا برای پست بعد با دست پرتر میام

در مورد ادامه شعر پست قبل هم به دلیل

حاشیه های فراوانش از ادامه ندادش عذر خواهی میکنم

خدا کنه که دیگه از این پست ها از من نخونید

با تشکر    جعفر حسنی

باران همیشه خیس از این درد است


برگرد اگرچه دست دلت سرد است


این لحظه ها که کوچ مقدر نیست


قلبم هوای دیدن تو کردست

2

در روزهای بی تو به تو دل سپرده ایم


یک عمر دل سپردن خود را شمرده ایم


تن-ها برای رفتن تو گریه میکنند


انگار نه انگار که ما نیز مرده ایم 

نوشته شده در یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 16:36 توسط جعفر حسنی| |
سلامی دوباره

ممنونم از همه دوستانی که تو این مدت بی نظیر بی نظر رو جدی گرفتن و جویا شدن

از دوستانی هم که غلط املایی گرفتن بسیار سپاس گزارم

اما تو این پست ... براتون یه ترانه میذارم 

امیدوارم همچنان دوست بدارینم تا به حرمت دوستی از نقد هاتون بهره مند بشم

ودیگر هیچ               جعفر حسنی

 

باید که خونه رُ    گم کرد توی آب 

   

 آبی که گریه ی چشمای بی توِ

 

ساکت نمیشه موند، حرفی نمیشه زد

 

این قصه غصه ی لبهای بی توِ

 

آینده ای که عشق واسم رغم زده

 

سرتا سرش غمِ بی تو نمردنه

 

سختی ی زندگی بعد از تو واسه من

 

بار دوتا دلُ  تنهایی بردنه

 

دل به تو بستنم،  تنها نشستنم،

 

در خود شکستنم،... این بود زندگی

 

این عشق مرخصِ ، دلدادگی بسهِ

 

مردن مقدسِ ، بدرود زندگی

 

پرواز عادت   بال پرنده هاس

 

میرم که تازه شم   رفتن رسیدنه

 

میدونم اینُ که   از عشقُ زندگی

 

سهم تو مثل من  خیری ندیدنه

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 14:33 توسط جعفر حسنی| |
درودی دوباره

ممنون از اینکه کار های قبلی رو با دقت خوندین این چهار پاره رو هم بنوازید

دوستتون دارم              جعفر حسنی

دوست دارم تورا بغل بکنم                     که ببوسم تمام جانت را

و به شکرانه اش دعا بکنم                     تک به تک، کل خاندانت را

بوالهوس آمدم، ببین، اینبار                       شیره عشق را نمیدوشم

بر خلاف وصیت پدرم                             جای مشروب آب مینوشم

سنت عشق را بهم زده ام                     تا به من تازه تر نگاه کنی 

تو فقط قادری که با چشمت                   روزگار مرا سیاه کنی

باید این عشق را مرور کنم                     گرچه اسم تو در دلش جاریست

مینویسم تورا، نمیترسم                         که بگویند شعر تکراریست

شاعر سطر های بارانی                         شاعر گیسوان خیس توام 

مستمری بگیر لبهای                             عشق آلوده خسیس تو ام

دست پیغمبری که آتش را                      به گلستان کشید باید داد

موجی از چشمهای دریاییت                    آتشی که به جان من افتاد

¤¤¤

ادبیات ساده عشقی                             که خدا زیر گوش آدم خواند

تو غزل مثنوی ترینی که                   تا همیشه سپید خواهی ماند             

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 13:24 توسط جعفر حسنی| |
سلامي چو بوي خوش آشنايي                               بدان مردم ديده روشنايي

اميدوارم حال همه دوستان خوب باشه

يك ترانه براي پست جديد ميزارم تا بخونيد و نظرات سازندتونو بديد

با آرزوي سلامتي براي همگي شما

جعفر حسني

يه روزي مثل اين روزا        تو رفتي تا ازت كم شم

ميخواستي از غم غربت     مث فولاد محكم شم

تو قصدت خير بود اما        جدايي واسمون شر شد

تا بودي بد نبود اوضاع       تا رفتي وضع بدتر شد

تو از من ساده تر بودي     كه محكمتر زمين خوردي

بگو حالا كه بر گشتي      بجز حسرت چي آوردي

چه چيز تازه اي داري       كه بازم آينه مستت شه

چه چيز تازه اي دارم       كه مرهم رو شكستت شه

يه لحظه از تو بيزارم         يه لحظه ام دلم تنگه

ميخوام پيشت باشم اما    يه پاي عشق ميلنگه

يه روزي از همين روزا        شايد رفتم ازم كم شي

ديگه حس ميكنم بايد       مث فولاد محكم شي 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 16:5 توسط جعفر حسنی| |
درود بر یاران همیشه و البته کم پیدا

شما مهمان من هستید با یک غزل که امیدوارم میزبان خوبی براتون باشم

دریا ندیده لخت شدن اشتباه بود

دلدادگی به راه تو قطعا گناه بود

سوزن شدی چه فایده، در ذهن گیج من

هر چیز دیگری بجز انبار کاه بود

سرباز میشدم که فدایی چشمهات

اما رخت همیشه فدایی شاه بود

تقصیر کیست اینکه دلم اینکه این کلاغ

از ابتدای خلقت خود روسیاه بود

ماهی که عشق پای خودش را به راه داد

یک زن شبیه مادر من پا به ماه بود

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت 15:12 توسط جعفر حسنی| |
سخت است جاي اينكه هي آشفته باشي       حرف دلت را بي تعارف گفته باشي

سلام

اميدوارم روزهاي خوبي رو پشت سر گذاشته باشيد و سري به نمايشگاه كتاب زده باشيد

مهمان من هستيد اين غزل نه چندان جديد رو

از خدا پنهان نيست از شما چه پنهان كه مدتيست غزل جديدي نگفتم فعلا از جيب ميخورم تا چي پيش بياد

از بس كه خون گرم دلم را مكيده است

هميشه سيب سرخ لب او رسيده است

باور نكن كه مثل خودم لاف ميزند

هركس كه گفت خون دلش را چشيده است

از آن زمان كه عشق مرا هم جواب كرد

شور تپيدن از سر نبضم پريده است

بازار گرم تابش خورشيد ماندنيست

تا آن زمان كه سايه خود را نديده است

عمرم شبيه خط شهابيست كه شبي

بر روي آسمان محله كشيده است

من راضيم نگو كه چرا راضيم، خدا

اينگونه خلق و خوي مرا آفريده است

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت 14:12 توسط جعفر حسنی| |